gegli

برای دلم........

آخرین سانس

عکس و تصویر آدم هایی که آخرین سانس به سینما می روند نمیتوانند آدم های معمولی ای باشند! ...

آدم هایی که آخرین سانس به سینما می روند نمیتوانند آدم های معمولی ای باشند!
اصلا نمیشود با بقیه مقایسه شان کرد!
اینها دنبال خیابان های خلوت و تاریک اند که بعد از دیدن فیلم در شخصیت های داستان غرق شوند!
ما هم در اولین قرارمان سر از سینما در آوردیم!
اولین بار از هر چیزی سخت است.
من با این همه بچه پررو بودنم دلهره داشتم و دستم یخ کرده بود.
ساکت بودیم تا اینکه سر خوراکی حرف را باز کردم
گفت رژیم دارم و سیب زمینی سرخ کرده و چیپس و پفک نمیخورم ، تنها گزینه اش آب معدنی بود من هم از قصد یک آب معدنی بزرگ گرفتم آن هم بدون لیوان تا از بطریه دهنیه هم آب بخوریم!
هی از هم فاصله میگرفتیم تا اینکه چراغ های سینما خاموش شد و آرام دستانش را گذاشت روی دستانم.
انگار که زیر دوش آب گرم رفته باشی! آرام شدم اما قلب لامصبم تند تند میزد!
بی رحم دلهره ام را فهمیده بود و همزمان که با دستان لطیف اش دستان خسته ام را نوازش میداد نگاهم کرد!
همین نگاه کافی بود تا هزار شعر مست در سرم تلوتلو بخورند اما سکوت کنم و دم نزنم تا از این آرامش چیزی هدر نرود!
گفت با دقت نگاه کن که میخواهم فیلم را برایم تحلیل کنی!
نمیدانست از وقتی که دیدمش دارم چشمهایش را تحلیل میکنم و دانسته هایم راجع به سینما که هیچ اسمم یادم نمی آید!
زل زده بود به پرده و من هم مثل آدم ندیده ها زل زده بودم به صورتش وآنقدر سماجت کردم که دست و پایش را گم کرد و لبخند شیرینی زد تا در دلم قربان صدقه ی زنخدونش بروم!
بطری آب را سر کشید و من هم که منتظر این لحظه بودم بطری را از دستش گرفتم و نفهمیدم رژلبش را نوشیدم یا آب را!
هر چه بود شراب شیراز را زیر سوال برد و مست و لایعقل کرد مرا.
فیلم تمام شدو ازبهترین سینمای عمرم زدیم بیرون!
حالا نوبت باران بود و خیابان!
دستانش را سفت گرفته بودم وهر از چند گاهی میفشردم تا بفهمد هوای دلش را دارم!
صدای باران با صدای قدم هایش آهنگ عجیبی ساخته بود.
سرما را بهانه کردتا درآغوش بگیرمش، راستش شرم داشتم از تنش اما روانی ام کرده بود بوی پیراهنش!
با چشمانی بسته وسط خیابانی خیس و خلوت بغلش کردم
روی پنجه آمدولب هایش را ب صورتم نزدیک کرد
به یکباره صدایی بند افکارم را جر داد!
مامور سینما بود
گفت بلند شو آقا،فیلم خیلی وقته تموم شده!
ای مامور نامرد
تازه داشتم گرمای نفس هایش را حس میکردم!
حالا باید چگونه پا در خیابانی میگذاشتم که تا چند لحظه ی پیش هُرم تنش را حس میکردم؟!
اما خب چاره ای نبود و من هم مانند همه ی آن آدم های عجیبی که سانس آخر را انتخاب میکنند از سینما زدم بیرون.
تازه....
باران هم می بارید!

#علی_سلطانی

پنجشنبه 27 مهر 1396 - 1:31:33 AM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت

آخرین مطالب


دوست بدار


زندگی ما


خوشبختی


نقاش


گـــران بــــاش


باید گذشت


نيمه یِ دیوانه


همیشه دعا کنید :


مهم نیست


حساب


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

41006 بازدید

72 بازدید امروز

286 بازدید دیروز

800 بازدید یک هفته گذشته

Powered by gegli.com

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

این وبلاگ به وسیله شبکه اجتماعی نخبگان گوهردشت (گگلی) ایجاد شده است

برای ااطلاعات بیشتر و عضویت در اولین شبکه اجتماعی ایران اینجا را کلیک کنید

ورود به گوهردشت